منطقه امن

 

امشب برف می بارد .

این همه سپیدی درشب  . این همه  سردی در تن  . این همه برف در برف  .

                                  و

                                        من

                                              این همه عریان !

 وقتی که  عریان میشدم  ؛

 روبروی  آینه دل تو ، توی کوچه پس کوچه های  یادتو ،

توی تنهایی شب یلدا ، توی تاریکی صبح فردا ،

باورم شده بود  پشمینه ای از عشق تو ، به رنگ تو ، به بوی تو ، تمام عریانی ها را  می پوشاند .

باورم شده بود  عطری از بوی تو ، عشقی  از سوی تو ، نوک انگشتان مهربان تو  ، تمام گیسوی مرا می آراید .

باورم شده بود   شمع و نور و نرگس و لاله ، عشق و شور و راز و نیاز عاشقانه ،  به وسعت ابدیت می ماند .

 

چه زود ساعت  زندگی به نیمه شب رسید . چه زود طلسم سیندرلا ، باطل شد .

من ماندم  و شب و برف و  سرما . من ماندم و دو شب یلدا .

 

تو رفتی . من ماندم .

تو   پر در آوردی . من ریشه دواندم .

تو ثابت کردی . من ثبت شدم .

توشکل گرفتی . من ذوب شدم .

تو  ، تو شدی . من ، تو شدم .

تو پیدا شدی . من پنهان شدم .

تو مراپوشیدی و رفتی

                            و  من

                                    چه عریانم

                                                  امشب .

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦ - افسانه

ساعت شنی

 وقت تنگ است ، باید امشب بروم . همین امشب  .

تجسم تو ، به دور سرم  می چرخد . تهاجم رنگ ها . من همیشه رنگ سبز را می پسندیدم . یاد من باشد که کمی سبز بردارم. سبز ، می تواند زردی قلب را بپوشاند . زرد در قلب . می شود قهوه ای . سردی قلب را با چه  می پوشانند ؟

و کمی سفیدی بردارم . هدیه به تو . تولد تو نزدیک است  و من برتو فقط سپیدی می پسندم.

 

وقت تنگ است . باید امشب بروم . همین امشب. 

 نور – صدا – حرکت -  ابراهیم خلیل الله و  ساعت شنی ، مارا بس . 

 ادغام زمان در مکان .  ادغام خاطرات  دور در مخاطرات نزدیک  . ترکیب اسماعیل و ابراهیم . آه که من همیشه شیفته ابراهیم بودم ... یا اسماعیل ؟   کم لطفی نکن . تو بیشتر شیفته هاجر بودی .ذی الحجه . دو سال قبل تر . کمی از دوسال ، بیشتر قبل تر . مکه . کعبه . صفا تا مروه . دور ششم ، صدای آب  شنیدن ، صدای پای باران  ، به خود نهیب زدن ، بی جنبه ، جو زده شدی ، هاجر هفت دور رفت .دور هفتم  ، معجزه ، لمس باران ...

بر گرد کعبه . و ایضا هاجر . آخ که چه حالی میده . حج ، حج نیست اگر از دامن هاجر نگذری .

 به قول دکتر شریعتی :

 "هاجر ،

یک زن ،

یک سیاهپوست ،

یک کنیز ،

آنهم کنیز ی برای یک زن !!

... که مدفن او ، جزئی از کعبه است . "

سرم می چرخد هفت بار ازین سو . هفت بار از آنسو . من هاجر را می پسندم .زن مظلوم آن دیار را .

وقت تنگ است . باید امشب بروم . همین امشب.

   "محسن مخملباف !  خیلی سال قبل تر ها :

 رمان باغ بلور

تقدیم به زن ، زن مظلوم این دیار ."

این دیار و اون دیار  ندارد . فرقی ندارد .  زن ، همه جا  ، مظلوم است .  خانوم دکتر ماهرخ گلستان هم مظلوم است . این چشم های خوشرنگ و بد حالت  رویا نونهالی مرا می ترساند . و تن صدایش . تن صدایش مخصوص خودش است . و یک ساعت شنی می خواهم .  کاش میشد بجای این ساعت های مچی ، یک ساعت شنی داشتم . ساعت شنی را می پسندم ، نه برای اینکه از بالا به پایین می ریزد‌، ها  و نه برای اینکه از پایین به بالا می ریزد، ها . ساعت شنی را می پسندم ، چون زمان متوقف است ، تا دست تو ، ساعت را برگرداند . آخ از دست تو . امان از دست تو .  چه وقت دستان تو ساعت شنی زندگی مرا معکوس می کند؟ زمان متوقف شده است .  دستی می طلبم . فقط دست تو .

 

باید امشب بروم . فقط امشب ، همین امشب دلم هوای فریدون مشیری کرده است . فقط همین امشب  لحظه ها بیدار هستند . فقط همین  امشب بوی نرگس در تمام جانم پیچیده است . فقط همین امشب چشم تورا می طلبم . فقط همین امشب یاد تو ، مرا هوایی کرده است . اینجا پر از زمزمه های رفتن است . اینجا پر از وسوسه های رفتن است .

 فردا صبح دیر است . وقت تنگ است ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦ - افسانه